حالو هواي نوشتن قديم رو فراموش کردم!شايد چون ديگه اون مسافر قديم نيستم!شايد! تغيير و تحولات اونقدر زياد شده که منم داره با خودش ميبره...انگار هزار چهره بودنِ آدمام،داره جهاني ميشه!خوب بالاخره آخرالزمونه ديگه... ما آدما هميشه احساس نقص ميکنيم!هميشه دنبال بهتر ميگرديم...هميشه يه چيزي اون تهِ دلمون بالا و پايين ميپره(هموني که خودت _آخدا _برامون نشون گذاشتي)... ...هموني که خودت نشون به نشونش،برامون آروم و قرار نذاشتي؛ به قول استاد حتي آدماي ماديگرا نه فقط به خاطر لذت گناه و بي قيدي و...رو به کاراي هر چي نفس گفت!ميارن بلکه دردي تو وجودشونه که جوابشو ندارن بدن،پيدام نميکنن _شايدم کسي نيست جواب بده؟!؟_ بايد يه جور فرار کنن؛اما فرار از چي...فرار از اون درد!دردِ چي؟درد فهميدن يا نفهميدن؟ باورم نميشه،بعضي وقتا خودمم دنبال يه راه فرار ميگردم..يه چيزايي داره جهاني ميشه!اما نه ماديگرايي بلکه درد. ميگن بيخيالي خيلي بده!ميگن آدم بيخيال يه آدم مردس،يه آدم خودخواهه،يه آدم يخِ دوست نداشتنيه،بي روحه،چه ميدونم ميگن ديگه! مونده بيخيالو چي تعرف کنن،اگه خيالاتِ! اين ملتِ رو به جهاني شدنو در نظر بگيرم،بايد اينطور تعريف کنم و بگم که: به نظر من آدماي بيخيال باحالترين آدماي رو کرهي زمينن!